کتاب : سنگ کاغذ قیچی
اول با خودم گفتن این آملیا چه بی ناموسیه
هی خوندم رفتم جلو
دیدم نههههه
آدام چقد بی ناموس تره
مامان شو خودش زده کشته :|
بعد میگی تقصیر آملیا بوده
حالا درسته آملیا دختر لاابالی تحت تعقیب بوده
ولی هر چی بوده اون که موقع تصادف پشت ماشین نبوده
بعدم خب اسکل تو که حال نداشتی سگ تو ببری بیرون دادی مامانت ببره
چجورری از خونه رفتی بیرون دنیال فساد !
حالا همه ی اینا گذشته
رابین چقد شوته که یارو با رفیق سرکارش بهش خیانت کرده زرتی هم طلاقش داده بعدم زرتی با زنه ازدواج کرده (خود آدام چقد اسکل تر بوده نگفته یه جای کار میلنگه طبیعی نی اصلا ) بعد نامه داده آدام اگه دلت خواست برگرد پیش منو باب!!!!!!
بعد این یارو هم بر میگرده
زنه هم میبخشه :|
و بخش خیانت تپل یارو و طلاقش و ترجیحش به اون دوست لگنش رو کاملا ندید میگیره
حالا از همه ی اینا گذشته
آمیلیا بی راهم نمیگفت
رابین روانی بود :|
زدن دختره رو کشتن :||||
هر چی بوده باشه جزاش مرگ نبوده ! :|||
چون کسیو نزده بکشه ک :|
بعد اصلا هم براشون مهم نبوده که چه بلایی سر دختره اوردن
چجوری این انفعالات و این دری وری ها در ذهن نویسنده شکل گرفته ؟؟؟
چجوری اینارو چیده ؟؟؟؟
برچسبها: کتاب, نقد