برباد رفته

چنین خواب چرایی ؟

خالکوب اشوویتس

لالی خالکوب آشوویتس میشه و در این اثنا با دختری به اسم گیتا که اونم یک اسیر توی آشوویتسه آشنا میشه و یک دل نه صد دل عاشق دختره میشه

(عشق واقعی هاااا ... نه ازین کشکی ها و لاس و ... چه کارا که واسه دختره نمیکنه )

لالی توی آشوویتس شروع میکنه به قاچاق مواد غذایی خوشمزه و کلی یار و قار برای خودش جمع میکنه

از دوست های گیتا (دوست دخترش ) میخواد براش جواهر بپیچونن (دخترا جواهر هارو در کار اجباری که باید انجام بدن پیدا میکنن وباید تحویل مامور های نازی بدن )

و جواهر هارو میده به کاگر های ازاد و انواع خوراکی هارو قاچاق میکنه داخل و با دوستاش سهیم میشه

مامور های اس اس (نازی ها ) از گنج جواهر لالی با خبر میشن و تا لبه ی مرگ پیش میره

اما چون مامور شکنجه هم رفیقش از اب در میاد و قبلا بهش خوراکی داده ، زیر سیبیلی جون سالم به در میبره (البته با پادرمیونی دوست های گیتا )

چند زندانی رو در این اثنا از اعدام و کوره های ادم سو...زی نجان میده :)

در نهایت روس ها و امریکایی ها به اردوگاه حمله میکنند و زندانی هارو به جای دیگه منتقل میکنند

هم گیتا و هم لالی عین انتقال هر کدام جدا فرار میکنند و به شهر شون بر میگردن

طی فرار چند تا از دوستای گیتا میمیرن:)

لالی بر میگرده به خونه و میبینه نازی ها تمام خانوادش بغیر خواهرش رو بردن اشوویتس

و گیتا هم میبینه تمام خانوادش بغیر دو تا از برادر هاش کشته شدن :)

لالی طی کلی تلاش گیتا رو پیدا میکنه و با هم ازدواج میکنه و صاحب یک پسر میشن

بعد از مرگ لالی ، کشف شد که خانوادش در همون ابتدا که پاشون به آشوویتس رسیده کشته شدن ولی لالی هیچوقت اینو نفهمید

البته این کاملا خلاصه داستانه و از کلی جزئیات و کلی شخصیت مهم و کلی وقایع مهم صرفنظر کردم


برچسب‌ها: کتاب
پنجشنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۳ | اسکارلت اوهارا