غصه ی این روز ها
اقاجون هیچ حالش خوب نیست
دست هاش انقدی لاغر شده که ساعتی که همیشه دستش میندازه تا ارنجش بالا میاد
عضلاتش به قوت و سفتی سابق شونو از دست دادن
زخم های قدیمیش دوباره قرمز شدن و شروع کردن به سوختن
هممون قبول کردیم که قرار نیست حالش بهتر شه
هر چیز دیگه ای بود شاید میشد ازش عبور کرد ولی کهنسالی رو هیچ کاریش نمیشه کرد
وقتی پیشش میرم و کنار تختش میشینم بهم میگه کتاب شعر شو (که خودش نوشته ) باز کنم و بخونم
معمولا هر لحظه یاد یه شعری میوفته و میگه اونو بخونم
حتی گاهی هنوز هم شعر میگه
چند باری ازش فیلم گرفتم موقع شعر گفتن ، ولی دل دیدن شونو ندارم که بتونم بنویسم شون
موقع حرف زدن کلماتش خیلی واضح و شمرده نیستن ولی وقتی شعر میخونه همه ی کلمات موزونش روان جاری میشن
گاهی به ما اصرار میکنه چند روز به حال خودش رهاش کنیم ، گرچه شنیدن ناله هاش وقتی تمام استخوان هاش درد میکنن خیلی دلخراشه
اما تحمل رفتنش سخت تره
اگه من تاریخچه ی زندگیم شبیه اقاجون بود قطعا همه جا باد به غبغب مینداختم
شاید من هم اگر 12 سالگی جای پدرم خرج مادر و خواهر برادرم رو میدادم ، الان با خیال اسوده به سقف خیره میشدم
اگر مسئولیت زندگی خواهری که شوهرش مرده رو قبول میکردم و هرینه ی زندگی شو میدادم حتما الان با ارامش میخوابیدم
یا وقتی فکر میکنم اقاجون 4 تا زبون بلده چون برای پول در اوردن سفر کرده و چند هنر و مهارت یاد گرفته ، میفهمم چقد حضورش روی زمین موثر بوده
سعی میکنم الان بهش فکر نکنم
برچسبها: اقاجون